تبلیغات
● همیشه برای من می ماند ●
از یاد خدا غافل مشو ای انسان ... عاشق زهرا ,

الو ... الو... سلام .کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا

کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار

داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من

میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت

 یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه

خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که

در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان

بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی

سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده

بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم

تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ

بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ

شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم

بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.مثل

بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه

 اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش

رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب

من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.کاش همه مثل تو مرا

برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا

برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو

رفت.....


2نوشته شده در شنبه 22 دی 1386 ساعت 09:01 ق.ظ توسط محمد   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

ز ندگی دوباره، یه عشق قدیمی، تولد دوباره ... عاشق زهرا ,

سلام به همگی

سلام

سلامی به گرمای عشق قشنگ محمد عزیزم

دوستان عزیز بعد از سه سال با یه اتفاق خیلی ساده من دوباره برگشتم پیش عشقم

سه سال پیش من محمد رو ترک کرده بودم و خیلی پشیمون بودم ولی نمی تونستم کاری کنم. اما الان که برگشتم روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم!

خیلی خوشحالم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خدایا شکرت!


2نوشته شده در سه شنبه 18 دی 1386 ساعت 09:01 ق.ظ توسط زهرا   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

سلامی به گرمی دوست داشتن ... عاشق زهرا ,

سلام به همه کسائی که تو این مدت طولانی باز به من سر میزدن امیدوارم که همگی کوچکترین آرزو هاشون برآورده شده باشه بزرگش رو خدا بزرگه !!!

خوب بعد از ۳ سال آپدیت نکردن این وبلاگ و غم هایی که از دوری عزیزترینم به سراغم اومده بود زهرا خانم ما دوباره پیشم اومد .

خوشحالم از اینکه دوباره باهاشم

راستی دوستان میخوام این وبلاگ رو بترکونم

حتما سر بزنید

تاریخ اولین ملاقات بعد از سه سال :  ۱۳- ۸-۸۶


2نوشته شده در سه شنبه 18 دی 1386 ساعت 08:01 ق.ظ توسط محمد   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

صفحات :